لحظه ای مكث...






منوی وبلاگ
الهام


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
الهام


آرشیو وبلاگ
دی ۸٦
آذر ۸٦


لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

چی فکر ميکردم چی شد....

* آب لیوان رو پر میکنه زباله سطل آشغال رو و فکر ذهن رو ولی تنهایی منو چه چیزی پر میکنه؟

دیروز خواهر این پسره که اومده بود خواستگاریم اومد پیشم و کلی باهام حرف زد و پرسید چرا برادر منو قبول نکردی کلی از خوبیهای برادرش برام گفت منم که جوابی نداشتم فقط لبخند میزدم نمیخواستم مستقیم بهش بگم نه. واسه همین گفتم من با خانواده مشورت میکنم تو چند روز دیگه زنگ بزن خبرش رو بگیر اما جواب من همونه که بود نمیدونم چرا انقدر دلم گرفته بعد از رفتن دختره پدر پسره رفته پیش شوهر خاله ام که وساطت کنه ما اجازه بدیم یه جلسه بیان خونمون و بعد هم گفته مگه پسر من چه عیبی داره که ندیده اینا رد میکنن آخه من دیوونه دلم برای اونا هم میسوزه......... هنوز جهان رو ندیدم نمیدونم اینجاست یا تبریزه این روزا با اینهمه درس و امتحان این فکرها هم شده قوز بالا قوز فعلاْ سهم من از زندگی اشکه بازم خدا رو شکر که وقتی دلم میگیره این یه کار رو بلدم...............................................


نوشته ی الهام در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦

پنج شنبه ۶ديماه

* دیروز در شهر فاحشه ای را دیدم که خود فروشی میکرد و از داستانهایش با شادی برای دیگران سخن میگفت بیاد گفتگوی شیطان با خدا افتادم که گفت من از آتشم و پاکم و تو بزرگی من تو را می پرستم من در برابر تو سجده میکنم اما این انسان که آفریدی از خاک و پست ترین ذرات است من هرگز به او سجده نخواهم کرد.....

* امتحانهام داره کم کم شروع میشه باید حسابی درس بخونم نباید کم بیارم.

* هنوز جهان نیومده به حساب دو دوتای من دیگه باید الانا پیداش میشد یعنی تا آخر این هفته باید تبریز باشه و از یکشنبه دیگه فکر کنم وقتشه که برگرده شایدم اینجاس هنوز پیش من نیومده فقط خدا میدونه چقدر دلم براش تنگ شده.

* چند روز پیش یه خواستگار برام اومده بود پسره مدیریت بازرگانی (عشق من) خونده بود یعنی چند وقت پیش  یه دختری با باباش اومدن دفتر ما خیلی منو بر انداز میکردن در مورد تشکیل پرونده و اینجور حرفا ازم پرسیدن من خنگ هم از اول همه مراحل رو بدون کم و کاست با تمام تبصره ها توضیح دادم (به حماقت خودم خندم میگیره) از قرار پسرشون هم قبلاْ منو دیده بود بعد رفتن پیش یکی از اقوام ما و گفتن که ما دیدیم دختره رو و پسندیدیم شما برید صحبت کنید زودتر قرار بزارن تا ما بریم خونشون منم به مامانم گفتم یعنی چی ما پسندیدم زودتر قرار بزارن پس ما چی ؟؟؟؟ ما که نپسندیدیم یعنی چه انگار نه انگار که نظر ما هم شرطه انگار اونا پسندیدن دیگه همه چی تمومه مامانم هم با یه حالتی گفت یعنی بهشون بگم نه؟؟؟؟؟ نمیخوای؟؟؟؟ منم گفتم نه نه نه... مامی هم زنگ زد همینو بهشون گفت آخر سر هم رو کرد به منو گفت حالا که همه منتتو میکشن ناز کن تا آخر سر خودت به منت کشی بیفتی.

آخه طفلکی چه میدونه که تو دل من چه خبره آخه من یکی دیگه رو دوست دارم


نوشته ی الهام در ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦

يلدا

بلبل گر چند روزی صحبت گل بایدش      بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

اینم شعر حافظ شب یلدا...تولد جهان بود دیشب مبارک باشه جهانم هزار ساله بشی عزیزم امیدوارم به تمام آرزوهات برسی هرچند که نشد من بهت تبریک بگم قربونت برم

دیشب شب یلدا رو بدون تو با غزل و سپیده اینا برگزار کردیم جات خالی خوب بود گفتیم و خندیدیم شعر حافظ خوندیم و کلی خوردیم کلی از درس و زندگی عقب افتادم نتونستم همه فرمول ها رو حفظ کنم کیک درست کردم و کمک دست مامان بودم.. رضا پسرخاله پنج شنبه فوت کرد خیلی غمگین شدم خدا بیامرزش دیشب خواب دیدم یکی از همکارای منو کشتن اما نمیدونستم کیه بعدشم  قراره منو بکشن از ترس یه دفعه از خواب پریدم امروز با کلی خوراکی اومدم اینجا من دیگه میرم امروز یکم دی هست ما جلسه داریم


نوشته ی الهام در ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ در شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦

امروز

تو ســـــتاره غريبي

                   تو شــــكوه باور من

                         شب عاشقي است يارا 

                                      بنشـــــــين برابر من

تو چـــــــه كرده اي

                 كه با تــــــــــو  

                         شده عشــق تارو پودم

                                     تو چه كــــــرده اي

كه عمـــــــــــــري

                 پي تو در سجـــودم

                         تو چه كـــــــرده اي

                                      كه عمـــــــــــــري

ز پي ات دويده ام مـن

                  به خدا قســـم كه با تو

                                به خدا رسـيده ام من

                                          تو شكسته ايســتادي

كه شكسـته تر پريدي

                 به طواف عاشـــقانه

                                حرم خـــدا رسيدي 

                                           حرم خـــدا رسيدي 

امروز برای جهان عزیزم اس ام اس زدم و بعد از حال واحوال بهش گفتم که خسته ای؟ گفت تا دوست خوبی مثل تو دارم خسته نمیشم... 

وای فقط خدا میدونه تو دل من چه خبره امشب..

بارون هم اومد من زیر بارون دعا کردم گفتم خدا جونم تو قطرات بارون رو میفرستی پایین و این ناز و نعمت توست منم دعاهامو برات میفرستم بالا اینم نیاز منه آخه من چه کنم که جز تو کسی رو ندارم چه کنم که جز تو بی نیاز مهربون بزرگ بی همتا خدایی ندارم. 

خدا جون میشه حاجتمو بدی؟ 

 


نوشته ی الهام در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦

ديوانه شدم از عشقت..

دیوانه را به مهر و محبت دوا میکنند

ما را محبت است که دیوانه میکند

                           جهان (بیست و پنچم آذر هشتاد و شش ساعت ۱۰صبح) 

دیروز سر کلاس یکی از بچه ها خندید من داشتم نگاهش میکردم یک آن فکر کردم جانه که داره میخنده خیلی خنده اش شبیه جهان بود آخــــــــــــــــــــــــــــــــی چقدر دلم براش تنگ شده دلم میخواست همش یه طوری بشه تا این بخنده مثلاْ من شکلک در بیارم اون بخنده آره اینجوری

این بالایی هم اس ام اس اش هست که یه ساعت و نیم پیش دستم رسید دلم میخواست بنویسم براش که دیوونتم اما خودداری کردم ولی اینجا میگم شاید بخونی شایدم نه...  دوستت دارم به اندازه تمام تار و پود وجودم انقدری که الان داره از نوشتن دوستت دارم گریم میگیره خیلی دوستت دارم جهانم.


نوشته ی الهام در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦

اينروزا

* زندگی پر است از مسئله و گاهی چقدر سخت میشه مواجهه با مسائلی که مجهولاتش واضحات می نماید و بالعکس...

از جهانم یکهفته است که بیخبرم اما به خودم قول دادم که باهاش کاری نداشته باشم تا بیاد سراغم شاید ساده باشه اما من دارم دیوانه میشم تو ذهنم پر از سواله.. دلم خیلی تنگ شده براش خیلی بیشتر دوستش دارم

* تو زندگی لحظاتی پیش میاد که لازم میشه موقعیتی رو تشریح کرد وچقدر سخته که اینا رو برای کسی تشریح کنی که حتی نمیخواد منطق دو دوتا رو بپذیره...

خواستم شرایطم رو برای رئیسم توضیح بدم و شرایط مشترکمون بین همکارای دیگه اما اون نخواست بپذیره و برای هر کلمه من یک اما و اگر آورد و من تو ذهنم این سوال نقش بست اگه روز حساب و کتابی هم باشه اونوقت خدا از اونهم در مقابل من حساب میکشه؟؟؟من تلاش خودمو کردم من حرفمو زدم  اون نپذیرفت.. حالا کلاسای دانشگاهم شروع شده کلی کار و درس و زندگی...

ایلیا نبی : هرچه رخ میدهد مکتوب پروردگار است در زندگی لحظاتی هست که جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از آن اجتناب کنیم اما این اتفاقات دلیلی دارد.              

 (کوه پنجم اثر پائلو کوئیلو)


نوشته ی الهام در ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ در جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦

امروز

امروز رفتم كه يه كفش مجلسي بگيرم اما انگار زود رسيدم تمام مغازه هاي چهار راه طالقاني بسته بودند زيادم زود نبودا اما خوب ديگه .. از ناچاري رفتم به سمت آزادگان قدم بزنم يه دفعه ياد نمايشگاه افتادم زود خودمو رسوندم اونجا هميشه از بوي نمايشگاه بهمن خوشم ميومده بوي كاغذ بوي كتاب نو ميده خودمو لاي كتابا غرق كردم كتابها رو ميديدم گاهي چند برگي شون ميخوندم گاهي انگار دارم وزن ميكنمشون دستم ميگرفتم تا اندازش دستم بياد قيمتاشونو نگاه ميكردم خلاصه چند تا انتخاب كردم  1) افكار عاشقانه  2)صداي سخن عشق  3)از رفتار خود لذت ببريد  4)مديتيشن  5)هاله ات چه رنگي است  فقط يادم رفت كتاب شازده كوچولو رو بگيرم .اونوقت ميگن مردم چرا كتاب نميخونند اصلاْ به قیمت و جیب مردم انگار توجه ندارند آقایون واسه همين چندتا كتاب كلي پول دادم يه جا نوشته بود براي كم كردن استرس مطالعه كنيد تا ببينيد چه چيزي واستون خوبه چه چيزي بد اما واسه من خود مطالعه آرامش بخشه...

رفتم يه كفش گرفتم كه چهار تا بند بود و يه كفه بيست و دو هزار تومن.....پنج شنبه عروسي عليرضاست.


نوشته ی الهام در ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦

اين روزها

من... و من چه بیهوده مشــــــــــــتاقم   من چه بی ثمر چشــــــم در راهم حتی شعور یک گیاه در زمستان انتظار جوانه را نمی کشد.... جهان فکر کنم الان تبریز باشه اما اصلاْ به من سر نزد و سراغی از من نگرفت دلم گرفته دلم عجیب گرفته است

وقتی آدم خیلی خسته است نمیدونم تو دلش چی میگذره که احساس دلشکستگی و افسردگی میکنه...خسته ام از تلاطم ثانیه ها

برای این هفته برنامه های مختلفی داشتم که همه با این برنامه که واسمون چیدند دود شدند و رفتند هوا و هفته آینده مطمئنا باید تمام کارهای عقب افتاده رو انجام بدم بنابر این هفته بعد هم به اندازه هفته گذشته شلوغ و پر کار خواهد بود.ضمن اینکه از سه شنبه کلاسهام شروع میشه دیگه همین ..


نوشته ی الهام در ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ در شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦

زلزله ديشب دلمو بدجور لرزوند...

امروز صبح رفتم سركارم و تا حد قابل توجهي پروژه ملت كارت رو پيشبردم.زري بهم زنگ زد كه ديشب تبريز زلزله اومده يه دلهره اي تو وجودم افتاد اما دلداريم داد كه هيچ خسارتي نداشته اما باز من يه جوريم بود ظهر ميخواستم كم كم جمع و جور كنم كه بچه ها بهم زنگ زدن تمام اطلاعات بايد همين امروز وارد سايت اصناف كشور بشه رئيس اداره دستور داده همه كارمندا تا دوازده شب هم كه شده بايد بمونن اطلاعات رو وارد كنن چون فردا صبح اون بايد به وزير جواب بده  من رفتم كه به بچه ها اينترنت ياد بدم تو مسير هم يه اس ام اس دادم به جهان كه نگرانتم يه خبر از خودت بهم بده... دليورد نشد ..ساعت دو بود رسيدم و كانكت شدم هرچند كه باورش سخته اما خيليا هنوز كار با اينترنت رو بلد نيستن ساعت چهار تموم شد اومديم خونه تو مسير دلم طاقت نياورد زنگ زدم به جهان گوشيشو برنداشت به محض رسيدن به خونه آماده شدم واسه نماز سر نماز حقاني زنگ زد بعد از تموم شدن نمازم بهش زنگ زدم گفت مهندس اومده همه جمع اند اينجا بدو بيا منم دوباره لباسامو پوشيدم و راه افتادم... مهندس رفت تو سايت واسه هركي يه نام كاربري و پسورد ساخت و داد به من علاوه بر پسورد خودم پسورد كلي سايت رو داد تا هر كي مشكل داشت من با اون وارد بشم و براش رفع كنم تو حيني كه داشت اينا رو ميساخت من رفتم بيرون از اتاق دوباره زنگ زدم جهان بعد از سلام و عليك گفتم بهش كه شنيدم زلزله اومده نگرانت شدم خنديد گفت لطف داري من اومدم تبريز نيستم فكر كنم تبريز دوري منو نتونست تحمل كنه به خودش لرزيد منم گفتم آره و بعد پرسيدم يعني تموم شد گفت نه دو سه هفته مونده اما من مخ ... رو زدم كه يه هفته بيام و برگردم

 (افسرده شدم از شنيدن اين حرف بقول فائزه تا انگيزه نباشه ادم كاري رو نميكنه يعني اون اينجا كسي رو داره كه انقدر نتونسته تحمل كنه كه اين دو سه هفته هم تموم بشه و يهو برگرده يعني اون يكي ديگه رو دوست داره؟)

گفت چند روز پيش اش هم زلزله اومده بود بهش گفتم نترسيدي بادي به غب غب انداخت و گفت نه هرچي خدا بخواد همون ميشه منم گفتم اگه من بودم قبل اينكه از زلزله بميرم از ترس سكته ميكردم بعد يه خورده همينجوري تعارف تيكه پاره كرديم كه لطف داري و مراقب خودت باش و...

نميدونم شايد حق با اونه بايد از فكرش بيام بيرون هر چي خدا بخواد همون ميشه من سعي خودمو كردم فكر كنم تا حالا بايد فهميده باشه كه چقدر دوستش دارم اگه بخواد خودش مياد سراغم بايد تحمل كنم بايد منتظر بمونم تا اون بياد سراغم يعني مياد؟ نميدونم تو اين هفته كه اينجاست به من سر ميزنه يا نه ؟ اما هيچ بهونه اي نداره واسه اومدن يعني اگه نياد دوستم نداره؟ خدايا ميگن تو روزاي سخت شما كمك بنده هاتون ميكنيد ميدونم من بنده خوبي نيستم اما اين روزا روزاي سختمه ميشه ازتون خواهش كنم كمكم كنيد؟

بعد از قطع كردن گوشي و كلي فكر برگشتم پيش بچه ها تقريباً همه رفته بودن پشت سيستمهاشون و مهندس داشت به من و حقاني از دوباره اون آيتم ها رو ميگفت كه يه دفعه يه سايت ضايع سكسي باز شد اونم دستپاچه اون سريع بست من رومو كردم اونور و شروع كردم حرف زدن كه مثلاً من چيزي نديدم هر سه دقيقه يه بار باز ميشد لامصب بعد بهش گفتم ديس كانكت كن از هيستوري پاكش كن اين سايت ويروسيه گفت بله متاسفانه با اين سيستم اين سايت باز شده اون سيستم حقاني بود براش خيلي بد شد واسه منم دلم ميخواست من اون لحظه اونجا نباشم خيلي خيلي فاجعه بود..

اكثر بچه ها موندن تا كاراشونو انجام بدن من رفتم خونه تا صبح زود برم و فكر كنم 80% اطلاعاتمو تا 9 صبح برسونم رئيس هم كه مطمئناً قبل از ساعت 9 جلسه نداره... ديگه همين.من خیلی غمگینم  اما حتی یه قطره اشک هم ندارم یعنی جهان منو دوست داره؟


نوشته ی الهام در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ در دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦

وقايع اتفاقيه

*     اينروزا زياد رو فرم نيستم بي حوصله ام هر پسري رو هم تيپ جهان مي بينم ناخودآگاه قلبم ميريزه پريروز تو تاكسي يكي داشت ميخنديد خنده اش مثل جهان بود يكي هم داشت با موبايل حرف ميزد خوب گفتنش مثل جهان بود تو خيابون گريم گرفته بود اشك تو چشمام حلقه زد اومدم خونه يه دل سير كه نه ولي حسابي گريه كردم فكر كنم ديگه رسماً ديوانه شدم چند روزيه كه جواب اس ام اس هامو نميده نميدونم چرا دلم شور شو ميزنه نكنه اتفاقي براش افتاده باشه؟

*     امروز صبح با حس بي حوصلگي پاشدم حوصله سلام كردن هم نداشتم انگار دهنمو قفل زدن ديشب هم درست نخوابيدم يه خواب (شتر در خواب...) هم ديدم هي از خواب بيدار ميشدم و دوباره از نو ... خلاصه رفتم سر كارم به رئيسم گفتم كه چرا نگفتي فلان پروژه رو من بايد تا اين هفته تحويل بدم آخه سه شنبه تو جلسه مطرح شده بود آقا هم به من نگفته بود حالا خوب شد من با همكارها صحبت كردم و گرنه بدبخت ميشدم رئيسم هم گفت اِ اِ اِ ببخشيد يادم رفت. منم بي تفاوت از كنارش رد شدم رفتم كلي پرونده رو از كمد كشيدم بيرون و نشستم پاي سيستم و انجام كارهام چندتايي هم ارباب رجوع داشتم كه با كمترين كلمات ممكن راهشون انداختم اصلاً حوصله جواب دادن به سوالهاشونو نداشتم يكي رو هم كه راه ننداختم كارشو بعلت همون بي حوصلگي....

*     بعد از كارم با خاله شيرين رفتيم وليعصر بعد هم شانزه ليزه واسه خريد لباس بيست و دوم عروسي عليرضاست من يك كت كوتاه كرمي گرفتم با يه دامن كوتاه اونم كت شلوار خريد اونجا هم سايه جهان بود....

*     پنج شنبه حقاني بهم زنگ زد كه خانوم.. مياي به من ايميل زدن رو ياد بدي گفتم بهش مگه قبلاً بهت ياد ندادم گفت يادم رفته گفتم باشه ميام رفتم پيش اش گفتم خوب آدرس ميليكه قبلاً ساختيم كو گفت اينه بعد گفتم پسورد گفت ندارم واي ديدم خيلي خنگ تر از اونه كه من بخوام باهاش سر كنم يه جوري از سرم بازش كردم امروز هم ميرشاهي زنگ زده بود كه مياي بهم اينترنت ياد بدي منم گفتم نه اگه ميخاي تو بيا پيش من هرچي هم گفتم بنويس كه بعداً يادت نره گفت باشه اما فكر كنم بهش بر خورد خوب بر بخوره اون كار داره بايد زحمت بده به خودش بياد ياد بگيره بعد از اون هم خانم عطائي زنگ زد تا گفت چه خبر فهميدم اينم درخواست كلاس اينترنت داره منم سريع قبل از اينكه اون دهن باز كنه خودم گفتم كه آره فلاني و فلاني زنگ زده بودن واسه نت منم اينجوري بهشون گفتم اونم گفت آهان آره اتفاقاً منم ميخام بيام پيشت ياد بگيرم گفتم باشه عزيزم تو مياي بيا...

*         همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي    كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

*          تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد      دگران روند و آيند تو همچناني كه هستي

*         امشب اینجا تو بلاگم هفت تا ستاره دارم(*)   اما از تک ستاره قلبم دورم و بیخبر...  

 


نوشته ی الهام در ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦

باغ آرزو

من تصور کردم اگر خواستی  تو هم تصور کن:

وارد یه باغ بزرگ شدی که در وسطش یه عمارت کوچک با سقف شیروانی و معماری قدیمی هست همینطور که از بین درختای تنومند و بلندش در حال گذشتن هستی خش خش برگهای زرد و قرمز باغ رو زیر پاهات احساس میکنی به درختها نگاه کن لخت لخت اند دیگه هیچ برگی ندارن میون شاخه هاشون لونه پرنده ها رو میتونی ببینی و کلاغهایی که گاهی میان و میرن و در حال قار قار کردن هستند آروم از کنار اینها میگذری یه حوضچه آبی رنگ سمت راستت هست یه نگاهی بنداز بهش... خیلی وقته آبش عوض نشده آب داخل حوض تغییر رنگ داده و زرد شده و روی آب کلی برگ زرد و شاخه درختان هست از اینجا هم رد شو همینطور مستقیم به سمت عمارت بیا دو قدم جلوتر دو تا پله هست (که به سمت پایینه) مراقب باش روی پله ها رو برگ پوشونده ممکنه نبینیش و زمین بخوری.

 

 می بینی؟دور تا دور این عمارت قدیمی یه بالکن هست از سه تا پله عمارت بالا برو  اگه بالکن رو دور بزنی درش رو پیدا می کنی .اونجاست.آهان دیدی؟ خونه گرمه نه؟ نگاه کن پنجره هاش بخار کرده اگه سردت شده برو پیش شومینه یه خورده خودتو گرم کن من روی شیشه پنجره روبرو یه شعر واسه جهانم نوشتم الان دیگه پاک شده اگه دوست داری توم برو یه چیزی بنویس شیشه از شعری که نوشتم روش گریه اش گرفت .

خوب دیگه گرمت شد بروی کاناپه اونها اونجا؟ دیدی؟ درست سمت چپت یه پتو نازک آبی رنگ با خطهای نازک مشکی هست اونو بردار دور خودت بپیچ. توی آشپزخونه چایی حاظره یه لیوان بردار یه چایی گرم و خوشرنگ واسه خودت بریز برو روی بالکن دستاتو بگیر زیر آسمون ببین چه بارون ریز قشنگی میاد درسته که هوا یه خورده سرده اما لطافت داره حالا برو روی اون صندلی چوبی بشین اگه دستات یخ زده با لیوان چاییت گرمش کن به بارون نگاه کن چایتو ببین داره بخار میکنه نه؟  به باغ به کلاغها به پاییز به بارون به هوا نگاه کن و لذت ببر سعی کن نفس بکشی....آه.......آه.......آه....................

من میرم ... اگر چشم رویات بازه اگر گوشت شنواست خدا رو در شکوه این باغ پیدا کن ...

پایین باغ یه پیرمردی هست که داره زیر آلاچیقش آتیش روشن میکنه تا دستای پینه بسته اش رو گرم کنه من میرم پیش اون و تو رو با اینهمه زیبایی اینجا تنها میزارم توام هر وقت سردت شد میتونی بیای پیش ما...


نوشته ی الهام در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ در شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦

برای جهانم

اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ...


نوشته ی الهام در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ در جمعه ٩ آذر ،۱۳۸٦