چی فکر ميکردم چی شد....

* آب لیوان رو پر میکنه زباله سطل آشغال رو و فکر ذهن رو ولی تنهایی منو چه چیزی پر میکنه؟
دیروز خواهر این پسره که اومده بود خواستگاریم اومد پیشم و کلی باهام حرف زد و پرسید چرا برادر منو قبول نکردی کلی از خوبیهای برادرش برام گفت منم که جوابی نداشتم فقط لبخند میزدم نمیخواستم مستقیم بهش بگم نه. واسه همین گفتم من با خانواده مشورت میکنم تو چند روز دیگه زنگ بزن خبرش رو بگیر اما جواب من همونه که بود نمیدونم چرا انقدر دلم گرفته بعد از رفتن دختره پدر پسره رفته پیش شوهر خاله ام که وساطت کنه ما اجازه بدیم یه جلسه بیان خونمون و بعد هم گفته مگه پسر من چه عیبی داره که ندیده اینا رد میکنن آخه من دیوونه دلم برای اونا هم میسوزه......... هنوز جهان رو ندیدم نمیدونم اینجاست یا تبریزه این روزا با اینهمه درس و امتحان این فکرها هم شده قوز بالا قوز فعلاْ سهم من از زندگی اشکه بازم خدا رو شکر که وقتی دلم میگیره این یه کار رو بلدم...............................................

از قرار پسرشون هم قبلاْ منو دیده بود بعد رفتن پیش یکی از اقوام ما و گفتن که ما دیدیم دختره رو و پسندیدیم شما برید صحبت کنید زودتر قرار بزارن تا ما بریم خونشون
منم به مامانم گفتم یعنی چی ما پسندیدم زودتر قرار بزارن پس ما چی ؟؟؟؟ ما که نپسندیدیم یعنی چه انگار نه انگار که نظر ما هم شرطه انگار اونا پسندیدن دیگه همه چی تمومه مامانم هم با یه حالتی گفت یعنی بهشون بگم نه؟؟؟؟؟ نمیخوای؟؟؟؟ منم گفتم نه نه نه... مامی هم زنگ زد همینو بهشون گفت آخر سر هم رو کرد به منو گفت حالا که همه منتتو میکشن ناز کن تا آخر سر خودت به منت کشی بیفتی.

کلی از درس و زندگی عقب افتادم نتونستم همه فرمول ها رو حفظ کنم
کیک درست کردم و کمک دست مامان بودم.. رضا پسرخاله پنج شنبه فوت کرد خیلی غمگین شدم خدا بیامرزش
دیشب خواب دیدم یکی از همکارای منو کشتن اما نمیدونستم کیه بعدشم قراره منو بکشن از ترس یه دفعه از خواب پریدم
امروز با کلی خوراکی اومدم اینجا 
آره اینجوری
اما انگار زود رسيدم تمام مغازه هاي چهار راه طالقاني بسته بودند زيادم زود نبودا اما خوب ديگه .. از ناچاري رفتم به سمت آزادگان قدم بزنم 

اما دلداريم داد كه هيچ خسارتي نداشته اما باز من يه جوريم بود ظهر ميخواستم كم كم جمع و جور كنم كه بچه ها بهم زنگ زدن تمام اطلاعات بايد همين امروز وارد سايت اصناف كشور بشه رئيس اداره دستور داده همه كارمندا تا دوازده شب هم كه شده بايد بمونن اطلاعات رو وارد كنن چون فردا صبح اون بايد به وزير جواب بده
من رفتم كه به بچه ها اينترنت ياد بدم تو مسير هم يه اس ام اس دادم به جهان كه نگرانتم يه خبر از خودت بهم بده... دليورد نشد ..ساعت دو بود رسيدم و كانكت شدم هرچند كه باورش سخته اما خيليا هنوز كار با اينترنت رو بلد نيستن ساعت چهار تموم شد اومديم خونه تو مسير دلم طاقت نياورد زنگ زدم به جهان گوشيشو برنداشت
مهندس رفت تو سايت واسه هركي يه نام كاربري و پسورد ساخت و داد به من علاوه بر پسورد خودم پسورد كلي سايت رو داد تا هر كي مشكل داشت من با اون وارد بشم و براش رفع كنم تو حيني كه داشت اينا رو ميساخت من رفتم بيرون از اتاق دوباره زنگ زدم جهان بعد از سلام و عليك گفتم بهش كه شنيدم زلزله اومده نگرانت شدم خنديد گفت لطف داري من اومدم تبريز نيستم فكر كنم تبريز دوري منو نتونست تحمل كنه به خودش لرزيد منم گفتم آره و بعد پرسيدم يعني تموم شد گفت نه دو سه هفته مونده اما من مخ ... رو زدم كه يه هفته بيام و برگردم

انگار دهنمو قفل زدن ديشب هم درست نخوابيدم يه خواب (شتر در خواب...) هم ديدم هي از خواب بيدار ميشدم و دوباره از نو ... خلاصه رفتم سر كارم به رئيسم گفتم كه چرا نگفتي فلان پروژه رو من بايد تا اين هفته تحويل بدم آخه سه شنبه تو جلسه مطرح شده بود آقا هم به من نگفته بود حالا خوب شد من با همكارها صحبت كردم و گرنه بدبخت ميشدم رئيسم هم گفت اِ اِ اِ ببخشيد يادم رفت. منم بي تفاوت از كنارش رد شدم رفتم كلي پرونده رو از كمد كشيدم بيرون و نشستم پاي سيستم و انجام كارهام چندتايي هم ارباب رجوع داشتم كه با كمترين كلمات ممكن راهشون انداختم اصلاً حوصله جواب دادن به سوالهاشونو نداشتم يكي رو هم كه راه ننداختم كارشو بعلت همون بي حوصلگي....
گفتم باشه ميام رفتم پيش اش گفتم خوب آدرس ميليكه قبلاً ساختيم كو گفت اينه بعد گفتم پسورد گفت ندارم واي ديدم خيلي خنگ تر از اونه كه من بخوام باهاش سر كنم يه جوري از سرم بازش كردم امروز هم ميرشاهي زنگ زده بود كه مياي بهم اينترنت ياد بدي